|
|
|
|
|
مي خوامت: تو بهتريني… بهترين باش! |
||
|
|
|
|
|
دانلود با کیفیت 128 دانلود با کیفیت 24 --------------------------------------------------------------------------------------------------------- |
||
|
|
|
|
از قضاي روزگار بد نهاد يك نشيمن گز به پشتم بوسه داد تا گشودم چشم ديدم يك سره در دهي هستم به نام برره مركز خنگان بي فكر و شعور همچو سردار و سحرناز و بگور چون كه من چمپت بدم همچو بگور زور چپون كردند سحرناز شرور گر چه من شوهر بدم از بهر او ميكنم امرش اطاعت مو به مو در حقيقت من زنم او شوهر است او كه بر دستش هميشه خنجر است من كيانوشم كه باشم زن ذليل گويا خورده به مغزم دسته بيل شب كه مي ايم كنار بسترم تا بخوابم لحظه اي خير سرم قلچماقي خنگ مي خوابد برم آخ كه من هم واقعا خيلي خرم موش فرهادي كه مي خوابد به بر او برادر باشد از بهر سحر آدمي چورمنگ تر از من بود صد برابر خنگ تر از من بود چون كه خوب مانده است اين مادر زنم دائما اين را تو چشمش مي زنم او زن خنگي است همچو شوهرش او بود بي كله تر از دخترش بر بگوري گفته ام شعري قشنگ دركند از حال سالار مشنگ بسكه خوردم من نخودهاي درشت مي زنم شيپور از سوراخ پشت باد كرده شكمم چون مشك اب حال و روزم را بكرده او خراب من چرا در همچو جايي مانده ام ؟ در چنين ماتم سرايي مانده ام ؟ بسكه بودند ابلهانم در كنار هي نچفسكو خوردمي جاي ناهار خود شدم ابله تر از اين قوم دون اي خدا من را بكن زين جا برون انقدر در كردم از خود حرف مفت تا كه مهران از برايم شعر گفت آن هم آن شعري نه مانند بگور كه ندارد قافيه يا وزن و شور |
||
|
|
|
|
|
خانم حميدي براي ديدن پسرش مسعود ، به محل تحصيل او يعني لندن آمده بود. او در آنجا متوجه شد که پسرش با يک هم اتاقي دختر بنام Vikki زندگي مي کند. کاري از دست خانم حميدي بر نمي آمد و از طرفي هم اتاقي مسعود هم خيلي خوشگل بود. او به رابطه ميان آن دو ظنين شده بود و اين موضوع باعث کنجکاوي بيشتر او مي شد...
مسعود که فکر مادرش را خوانده بود گفت : " من مي دانم که شما چه فکري مي کنيد ، اما من به شما اطمينان مي دهم که من و Vikki فقط هم اتاقي هستيم ! "
حدود يک هفته بعد ، Vikki پيش مسعود آمد و گفت : " از وقتي که مادرت از اينجا رفته ، قندان نقره اي من گم شده ، تو فکر نمي کني که او قندان را برداشته باشد؟" " خب، من شک دارم ، اما براي اطمينان به او ايميل خواهم زد . " او در ايميل خود نوشت :
مادر عزيزم، من نمي گم که شما قندان را از خانه من برداشتيد، و در ضمن نمي گم که شما آن را برنداشتيد . اما در هر صورت واقعيت اين است که قندان از وقتي که شما به تهران برگشتيد گم شده . "
با عشق، مسعود
روز بعد ، مسعود يک ايميل به اين مضمون از مادرش دريافت نمود :
پسر عزيزم، من نمي گم تو با Vikki رابطه داري ! ، و در ضـــمن نمي گم که تو باهاش رابطه نداري . اما در هر صورت واقعيت اين است که اگر او در تختخواب خودش مي خوابيد ، حتما تا الان قندان را پيدا کرده بود.
با عشق ، مامان !!!
|
||
|
|
|
|